|
|
|
|
|
استبداد و ديكتاتوري
كتاب «مقدمهاي بر انقلاب اسلامي» دكتر صادق زيباكلام، يكي از آثار مهم و متفاوت داخلي در شناخت انقلاب اسلامي ایران است. مولف در فصل اول با عنوان «چرا انقلاب اسلامي به وقوع پيوست؟»، ريشههاي انقلاب را ناشي از «استبداد و ديكتاتوري» نظام حاكم ميداند كه تمامي گروهها و احزاب را حول اين محور برضد رژيم پهلوي بسيج مينمايد. فصل اول كه در حقيقت، مفصلترين بخش كتاب است شامل نظريهپردازي پيرامون موضوع است. در اين فصل، ابتدا آرا و نظرات عمدهاي (نظير فرضيههاي توطئه، مدرنيزاسيون، اقتصاد، و امواج مذهبگرايي) كه تاكنون پيرامون انقلاب اسلامي اظهار شده است پس از معرفي و تشريح مورد نقد و بررسي قرار گرفتهاند. در پايان اين فصل، نظريه مولف در خصوص چرايي انقلاب اسلامي مورد تحليل قرار گرفته است. بر اساس اين تحليل، انقلاب اسلامي واكنشي در قبال فقدان توسعه و ايجاد اصلاحات در ساختار سياسي ايران از اواخر قرن 19 به اين طرف بود. به تعبيري ديگر، انقلاب اسلامي ايران در حقيقت انقلابي عليه استبداد و ديكتاتوري حاكم بر ايران بود. در اين گفتار، نگارنده در پي معرفي اين كتاب كه سالها از انتشار آن ميگذرد و چندين بار تجديد چاپ شده، نيست؛ بلكه تاكيد و تامل بيشتر و پرداختن مجدد به استدلال اين انديشمند در خصوص چرايي وقوع انقلاب اسلامي – يعني عامل استبداد و ديكتاتوري حاكم بر ايران - است. در زير بخشي از نتيجهگيري فصل اول كتاب فوق آورده شده است: «... از يك جهت شايد بتوان ماهيتي دوگانه براي رژيم شاه قايل شد. از يك سو برخي از نمودهاي ترقي و پيشرفتهاي اقتصادي در آن به چشم ميخورد: صنايع مدرن، پروژههاي پيشرفته، ساختمانهاي مجهز و مدرن، ارتشي داراي تجهيزات پيشرفته و مدرنترين جنگافزارهاي پيشرفته و... روي ديگر سكه، كه در برخورد ظاهري آشكار نميشد ساختار سياسي جامعه بود كه به هيچ روي تغيير و تحول چنداني به خود نديده بود. در واقع، از اين رو، ايران مدرن محمد رضا شاه با ايران عقبماندهي ناصرالدين شاه يكصد سال قبل از آن تفاوت چنداني پيدا نكرده بود. اگر در اولي (قاجار) ظلالله سلطان صاحبقران بر جميع شوونات مملكت فرمان ميراند، در دومي نيز اوامر خدايگان شاهنشاه آريامهر بر هر امر ريز و درشت مملكتي ميبايستي شرف صدور يابد. اگر در اولي ذات اقدس همايوني بر اين قرار ميگرفت كه كدام سياست اعمال و كدام تدبير به اجرا درآيد، به چه كس خلعت بخشيده شود و كه مغضوب واقع گردد و چه كسي امام جمعه، شيخالاسلام، تايبالسلطنه، نقيبالسادات، صدراعظم، حاكم، فرمانروا و والي شود، در دومي نيز وزير، وكيل، نخستوزير، استاندار، سفير، سناتور، فرماندارن نظامي و انتظامي و امرا براساس منويات ملوكانه عزل و نصب ميشدند. اگر شاهان قاجار تصميم ميگرفتند كه كدام امتياز داده شود و از كه قرضه خارجي دريافت گردد، تشخيص و تصميم اين كه ايران داراي نيروگاه اتمي شود يا هواپيماي كنكورد و توربوترن خريداري شود، از كدام كشور چه چيزي خريداري شود و با كدام شركت خارجي قرارداد بسته شود بر عهدهي اعليحضرت بود. اگر در عصر قاجار حكومت خود را سايه خدا و حاكم مطلقالعنان رعيت ميديد، شاه نيز سلطنت را موهبتي الهي ميدانست كه به وي تفويض شده بود تا هر طور كه اراده مينمود بر مردمش و ملتش حكم راند. همانند حكام و سلاطين عهد قاجار، آن چه شاه ميانديشيد لاجرم حقيقت مطلق و مطلق حقيقت بود. بهترين تدبيرها و سياستها عبارت بود از آن چه اعليحضرت انديشيده و اراده مينمودند. مابقي ايران صرفن گوش به فرمان و وظيفهاي جز اطاعت از اوامر ملوكانه نداشتند. ابعاد تاريخي، اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي، منطقاي و بعضن جهاني، هر فرمان، هر تصميم، هر نطق و هر پيام معظمله هفتهها در مطبوعات و رسانههاي گزوهي براي مردم شكافته شده و تحليل ميگرديد. اگر شاهان قاجار به واسطه نقششان، كه سايه خدا بر سر ملت بود، لاجرم بهترين احكام و تدبيرها را اجرا ميكردند، اعليحضرت نيز بهترين اقتصاددان، برنامهريز، استراتژيست، سياستمدار، متخصص در امور نفتي و روابط بينالمللي و توسعه و كشاورزي و... در سطح كشور (اگرنه در سطح جهان) بودند. و بالاخره اگر مخالفين سلطان صاحبقران مشتي بابي، بيدين و اجنبي به شمار ميآمدند، مخالفين اعليحضرت نيز جمعي مرتجع، مزدور بيگانه، عوامل استعمار، خاين به ملت و كشور، خرابكار و تروريست بيش نبودند. طي اين يكصد سال قدمي در راه رفورم سياسي برداشته نشده بود. مشاركت سياسي مردم و دخالت آنها در امور كشور و تعيين سياستها در اثر پهلوي همانقدر ناياب و نادر بود كه در اثر قاجار. بينقشي و عدم دخالت مردم بر شوونات اصلي كشور عملن در هر دو يكسان بود. مردم نسبت به ساختار سياسي حاكم در عصر پهلوي همانقدر بيتفاوت، بيعلاقه و بعضن متنفر و از آن رويگردان گشته بودند كه در اواخر عصر قاجار ما شاهدش هستيم. بهترين مدعاي تشابه سياسي دو نظام، واكنشي است كه توده مردم نسبت به هردو آنها سرانجام نشان ميدهند. استبداد سياسي، خفقان، مطلقالعنان بودن شاه و دربار و حكام و نامحدود بودن اختياراتشان، فقدان قانون و امنيت فردي، جلوگيري و قلع و قمع هر فكر و انديشهاي كه حكومت آن را نميپسنديد يا به مصلحت نميدانست، عوامل اصلي شدند كه حركت و اعتراض عليه نظام قاجار را در قالب نهضت مشروطه پديد آوردند. هدف اصلي آن انقلاب هم، صرف نظر از آن كه در عمل چه قدر موفق گرديد، در يك جمله عبارت بود از برقراري حكومت قانون در جامعه تا هر عمله و اكره حكومت بيمهابا بر جان و مال و ناموس مردم حاكم نباشد. به سخن ديگر، هيچ گونه رفورم و تغيير بنيادين، سياسي صورت نميگرفت. ساختار سياسي جامعه ايران در ربع آخر قرن بيستم همان قدر دست نخورده، متحجر و اصلاح نشده است كه يك قرن قبل از آن در ربع آخر قرن نوزدهم بوده. دردها، تالمات، اميال و آرزوهاي سياسي بخش عمدهاي از مردم بالاخص تحصيلكردگان و روشنفكران جامعه در هر دو عصر عليرغم گشت يكصد سال چندان از هم فاصله ندارد. لذا چنذان دور از واقعيت نرفتهايم اگر ادعا كنيم كه انقلاب اسلامي حركتي بود براي برهم زدن و زير و رو كردن ساختار كهنه و درانداختن طرحي نو.»[1] [1] زيباكلام صادق، «مقدمهاي بر انقلاب اسلامي»، انتشارات روزنه تهران، 1375. صص141-143. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:33 توسط حسین کشاورز
|
|
||